پيام روز جهاني كتاب كودك
جام جم آنلاين: دوم آوريل، روز جهاني كتاب كودك است كه از سال 1967 ميلادي، در سراسر جهان جشن گرفته مي‏شود تا با آرمان ايجاد علاقه به مطالعه و توجه به كتاب كودك، كتابخواني در ميان كودكان گسترش يابد.اين روز به افتخار زادروز هانس ‏كريستين آندرسن انتخاب شده است كه در دوم آوريل سال 1805 ميلادي در دانمارك به‏ دنيا آمد.
اين مناسبت در سال 1349 خورشيدي در ايران به رسميت شناخته شد. با توجه به اين كه روز دوم آوريل در ايران برابر با سيزدهم نوروز است ؛ «وزارت آموزش و پرورش» در سال 1350 خورشيدي ، «14 فروردين» هر سال را به اين روز اختصاص داد و هر سال از اين روز تا يك هفته به ‏عنوان هفته «كتاب كودك» شناخته شده است.

همواره برندگان جايزه بين‌المللي دوسالانه هانس كريستين اندرسن، پيام روز جهاني كتاب كودك را تهيه مي‌كنند. اين پيام از طريق دفتر بين‌المللي كتاب براي نسل جوان به تمام شعبه‌هاي اين دفتر در سراسر جهان ارسال مي‌شود.

امسال اين پيام توسط «الياسر كالسينو» نوشته شده است. كالسينو در دانشگاه‌هاي سويل و سالامانكاي اسپانيا فلسفه خوانده و از سال 1980 در مدارس متوسطه فلسفه تدريس كرده است و به طور منظم در جلسات و برنامه‌هاي مربوط به مخاطبان نوجوان شركت مي‌كند. او همچنين با گروه‌ها و سازمان‌هايي كه در رابطه با ادبيات نوجوانان فعالند همكاري دارد.

كتابي در انتظار تو است، آن را پيدا كن
روزي، روزگاري
قايقي كوچك بود
كه بلد نبود چگونه و چطور شناور شود
يك، دو، سه،
چهار، پنج، شش هفته گذشت
و آن قايق كوچولو
آن قايق كوچولو شناور شد.

ما پيش از اين كه ياد بگيريم بخوانيم، بازي كردن و ترانه خواندن را ياد گرفتيم. من و كودكان سرزمينم اين شعر را قبل از اين كه بتوانيم بخوانيم، مي‌خوانديم. ما در خيابان حلقه مي‌زديم و در حالي كه صدايمان با صداي جيرجيرك‌هاي تابستاني رقابت مي‌كرد، بارها و بارها شعر غم و اندوه قايقي كوچك را مي‌خوانديم كه بلد نبود شناور شود.

گاهي هم قايق‌هاي كوچك كاغذي مي‌ساختيم، در حوضچه‌ها مي‌انداختيم و پيش از اين كه به ساحل برسند، غرق مي‌شدند.

من هم مانند قايقي كوچك بودم كه در خيابان محله لنگر انداخته بودم. بعدازظهرهايم روي پشت‌بام‌ها به تماشاي غروب خورشيد و خيال فردا مي‌گذشت، اما معلوم نبود به آن دورها خيره مي‌شوم يا به درون دل خودم و تصور دنيايي شگفت‌انگيز كه هنوز در نظرم دور بود.

در يكي از كمدهاي خانه و پشت تعدادي جعبه، كتابي كوچك بود كه آن هم نمي‌توانست شناور شود، زيرا كسي آن را نخوانده بود. بارها و بارها از كنارش گذشته و آن را نديده بودم. يك قايق كاغذي فرو رفته در گل، يك كتاب تنهاي پنهان در قفسه، پشت جعبه‌ها.

يك روز كه در قفسه دنبال چيزي مي‌گشتم، دستم به عطف آن خورد. اگر من آن كتاب بودم، ماجرا را اين گونه تعريف مي‌كردم: روزي دست بچه‌اي به جلدم خورد و احساس كردم بادبان‌هايم باز شده‌اند و آماده رفتن‌ام.

افتادن چشمم به آن كتاب عجب حادثه‌اي بود! كتابي كوچك بود با جلد قرمز و ته رنگ طلايي... بي‌صبرانه آن را باز كردم، مثل كسي كه صندوق گنجي را يافته و مشتاق ديدن محتويات داخل آن است. نااميدم نكرد. چيزي نگذشت كه مشغول مطالعه‌اش شدم و ديدم كه بدون شك با ماجراهايش همراه خواهم شد.

قهرمان آن يك زن بود، شخصيت‌هاي مثبت، منفي، تصاويري با زيرنويس كه بارها و بارها آنها را تماشا كردم، خطرات، رويدادهاي شگفت‌انگيز و... همه و همه مرا به دنياي سراسر ناشناخته و مهيج برد.

اين داستان باعث شد كشف كنم كه در آن سوي خانه‌ام، رودخانه‌اي است و پشت آن رودخانه، درياچه‌اي و در آن درياچه، قايقي شناور.

 اولين قايقي كه سوارش شدم، لا هيسپانيولا بود كه به راحتي مي‌توانست ناتيلوس، روسينانته، سندباد يا قايق بزرگ هاكلبري‌فين ناميده شود. تمامي اينها، صرف‌نظر از زمان‌شان، منتظر چشمان كودكي بودند كه به آنها نگاه كند، بادبان‌هايشان را باز كند و شناورشان سازد.

پس منتظر نمانيد. دست‌تان را دراز كنيد، كتابي را برداريد و بخوانيد تا در آن بسياري چيزها همچون ترانه كودكي مرا بخوانيد: قايقي نيست، هرچند كوچك كه در طول زمان شناور شدن را ياد نگيرد.